تبليغاتX
یکی بود،یکی نبود

سلام سلام

 سلام سلام

دلم براي همه تنگ شده بود بدون هيچ اغراقي

حتي اونايي كه باهاشون دعوا و بگو مگو كرده بودم

از اونجايي كه سالهاست به تعطيلي تابستونا عادت كردم و از جاي ديگه ترك عادت موجب مرض است امسال تابستون هم تعطيل بودم!!!

اينم پست امروز:

وقتی من به دنیا اومدم...!


وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود

 

وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من.

 

وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من.

 

وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر
من

 

وقتی من۱۰ساله كه شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من

 

وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من.


 

وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر

 

من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم

پ.ن.مليكا جونم دليل نوشتن اين پست رو خوب مي دونه

پ.ن.اين روزا هر چند خاطرات خوبي رو زنده نمي كنه ولي من عادت دارم خوب باشم حتي تو روزاي بد


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 17:25
توسط بود موضوع: |
می خوام آپ کنم ولی

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

شرمنده هاااااااااااااااااااااااااا

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ولی آپم نمی آد

.

.

.

.

آخه می دونید چیه اپم مثل چیزای دیگه اومدنیه!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

مثل وقتایی که آدم درس خوندنش نمی آد

مثل وقتایی که آدم خوابش نمی آد

مثل وقتای که ادم...!!!

حالا شما ... رو پر کنید،با هر چی که دوست دارید

 .

.

.

.

.

.

.خودمونیم با این که آپم نمی اومد ولی مهم حضوره...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:11
توسط نبود موضوع: |

 

افسانه ها كه ازتو نوشتند كاتبان

برسنگ های خفته ی تاریخ باستان 

 

بردفتر و رواق سلاطین گم شده

ازچشم های ساده ی تو بردهان...دهان 

 

یک تارموی زلف تو افتاد بر زمین

سرگشته اندعالمی ازکشف آن نشان

 

بیت الحرام چشم توراقبله کرده اند

دوشیزگان عشوه فروش شکرزبا ن 

 

ازکاهنان معبد واهرام مصرتا-

ویرانه های سنگی یونا ن باستان

  

آرش نشسته تاکه بگیرد برای خود

ازمژه هات تیروازابروت هم کما ن

  

درچین گیسوان تو بتخانه های چین

برگونه های سرخ توصد جام ارغوان

  

اردیبهشت را بتکا ن برطناب با د

ازروسری ودامن گلدارترکمان

  

جامانده ردپای توبرصورت زمین

ازاورشلیم وناصره تامصروبالکان

  

خونت شراب کهنه ی خمخانه های بلخ

باقیست برلبان توچشمان صوفیان

  

برگردگردنت گره آبشارنیل

برشانه های مرمری ات رودها روان

  

جغرافیای چشم توخورشید دیگریست

درسینه ات بزرگترین اطلس جها ن

                                          " بنيامين ديلم كتولي"


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:25
توسط بود موضوع: |

اول تشكر ميكنم از همه ي دوستاني كه با من و خانواده ام ابراز همدردي كردن

وبعد :

شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

 

آه ای گنجشک های مضطرب شرمنده ام !

لانه ی بر  شاخه های لاغرم را باد برد

 

من بلوطی پیر بودو پای یک کوه بند ...

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

 

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا

بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد

 

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد

 

بال کوبیدم قفس را وا کنم عمرم گذشت

 وا نشد .....بدتر از آن بال و پرم را .....

                                              "حامد عسكري"


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 15:18
توسط نبود موضوع: |
مليكاي(نبود)عزيزم

درگذشت پدربزرگت رو از صميم قلب بهت تسليت مي گم اميدوارم

قطار شادي توي ايستگاه نگاهت براي هميشه توقف كنه

و اگه چشمات خيس شد ايمان داشته باشم كه نترواد اشك از چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

و اما شعر:

 

 لبخند زد به خنده ی او دل دچار شد

لب بست و اخم کرد و دلم هی خمار شد

گفتم به دل دوبیت نه صد بیت نه کم است

مهرت هزار مصرع دریا تبار شد

تا ناگهان غروب شد و ماه من رسید

خورشید از ریاست خود برکنار شد

پایان روز مطلع بعدی شروع شد

شوریدگی حافظ و سعدی شروع شد

بالا بلند عشوه گرم شعر میشوی؟

شعری شبیه آنچه سروداست منزوی

یا مثل شعرهای نظامی پر از جنون

یا شعر صوفیانه ی عطار و مولوی

یا نه که در قصیده ی خاقانیت برم

ای چهره ی تو فی المثل ارژنگ مانوی

یا نه تو در رباعی خیام بهتری

فارق ز بند نام و پی جام بهتری

پیچیده گیسوان تو بر دل نشسته است

پیچیده شعر و قافیه بیدل نشسته است

در انتظار وا شدن غنچه ی لبت

چشمان تنگ حوصله در گل نشسته است

کشتی پاره پاره ی امواج موی تو

مثل همیشه بر لب ساحل نشسته است

هر شب که بی بهانه تو را بوس میکنم

با بوسه ای دوباره تو را لوس میکنم

وقتی جزیره های مرا گنج میشوی

مثل مسیر گنج پر از رنج میشوی

گاهی که بی دلیل به من پشت میکنی

لجباز تر زقافیه ی انج میشوی

مثل وزیر دور سرت تاب میخورم

شاهی و مات بازی شطرنج میشوی

تا اینکه صفحه را پر تشویش میکنی

با یک نگاه شاه مرا کیش میکنی

پلکی بزن که در عوضش دل فدای تواست

این آخرین قمار من و چشم های تواست

بر روی آب پارچه ای موج میخورد

این بادبان کشتی بی ناخدای تواست

داری عروس میشوی و میروم به باد

این انتهای قصه ی بی ابتدای تواست

این روزها بدون تو هی دود میشوم

یعنی که در فراق تو نابود میشوم

 جمال الدين اصفهانيان                                   

 

 

                                                                                                              
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:32
توسط بود موضوع: |

قناری سار بلبل پر پرستو پر کبوتر پر

خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر

من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها

تو از دلبستگی ها پر تو تا يک آسمان پر / پر

تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز

تمام زندگی تکرار يک گل يک گل پرپر

تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها

من وخارجنون دردل من وتيرخطر درپر

تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند

تو را وقتی که زخم يک کبوتر داشتی در پر

چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن

اگر آيينه آيينه اگر دل دل اگر پر پر

من از افسانه موهوم دل بايست می خواندم

که در اسطوره آتش سياوش پر سمندر پر

هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم

به سوی چشمهايت می گشايم روزی آخر پر

                                                محمدحسين بهراميان

 

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:58
توسط نبود موضوع: |

بچه که بودم همه چیز به زیبایی این جملات بود،به زیبایی تابستونایی که...

کارد، نانمان را
به دو بخش مساوی تقسیم می کند
از جایی بر لبه لیوان که تو آب خورده ای
دومین جرعه را سر می کشم.
بیا توی کفشهای من!
زمستان که می آید
پالتوی تو مرا گرم می کند.
ما با یک چشم گریه می کنیم
شب که به تنهایی خویش پناه می بریم
در خواب
رویاهایم با رویاهایت یکی می شوند

 

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17:39
توسط نبود موضوع: |

آب، این رهگذر خسته ی جاری در خاک

آسمانیست که افتاده زمانی بر خاک

آفتابیست که در خاطره ی شبها ماند

بوسه ی نیمه تمامیست که بر لبها ماند

آب، عکسیست که در چهره ی جام افتادست

آهوی تازه خرامی که به دام افتادست

آب، پیش از عطش خاک، نمایان بودست

جوهر زخمی خودکار خدایان بودست

آب، بادیست که از ماه به مریخ وزید

در زمین خون شد و از پیکر تاریخ چکید

آمد و آمد و آیینه ی چشم همه شد

عاقبت مایه ی شرمندگی علقمه شد

 

نخلها نعره کشیدند که اینجا باغیست

آه در حافظه ی آب چه ظهر داغیست!

داغ آن ظهر چه با سینه ی دریا می کرد؟

"دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد"

ظهر بود و عطش فاجعه یاغی شده بود

ماه دریا نفس قافله ساقی شده بود

ماهساقی به حرم خانه ی خون آمده بود

آتشی بود که از خیمه برون امده بود

مشک های تهی خسته، نگاهش کردند

کودکان حرم آهسته، نگاهش کردند

بر لبش تشنگی شرجی صد جام وسبوست

"آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست"

لشکر شام فغان کرد که سردار آمد

 بگریزید، که آن شیر علمدار آمد

ساعتی رفت که از لشکریان خود انداخت

نظری بر لب خشکیده ی آن رود انداخت

 

 

آه ای قافله سالار جوانمرد حسین!

آه ای ماه تماشایی شبگرد حسین!

رود می خواست تو با خاطر شادش برسی

آب در چشم تو زل زد که به دادش برسی

آب را ریختی و فصل شکوفایی بود

خاک بر سر شدن آب تماشایی بود

آب آن روز نمی مرد و تقلا می کرد

"جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد"

آب در سینه ی خود شعله ی آهی انداخت

ماهساقی به سوی خیمه نگاهی انداخت

ساقی آن روز سبوی همه را خالی کرد

مشک بر شانه ی او گریه ی خوشحالی کرد

چه نجیبند غریبان که جدا می مانند!

دستهایی که لب علقمه جا می مانند

مشک آبی که چه لبهاست همه بیمارش

"هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

 

آه ای قافله سالار جوانمرد حسین!

آه ای ماه تماشایی شبگرد حسین!

مشک را بردی و صد زخم کبود آوردی؟

و دو بازو که نه انگار دو رود آوردی

خیمه ها منتظر برق نگاهت بودند

همه ی چلچله ها چشم به راهت بودند

تیغ های که به قصد تو هجوم آوردند

همگی از همه سو پشت وپناهت بودند

عطش رود به فرمان تو جاری شده بود

نخلهای عطش آلوده سپاهت بودند

چه کمانها که به دنبال کمین می گشتند

تیرها دربدر چشم سیاهت بودند

کودکان حرم آنروز همه دانستند

خیمه ها، سوخته ی آتش آهت بودند

تیغ ها مثل هلال آمده بودند برون

زخمها خیره به آن صورت ماهت بودند

تو به لب تشنگی تیغ محبت کردی

آب های کف آن رود گواهت بودند

 

آب، این رهگذر خسته ی جاری در خاک

آسمانیست که افتاده زمانی بر خاک

آب از آن روز دلی را به دوا شاد نکرد

"یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد"

آب از آن روزبه خونخواهی جام آمده است

آب زخمیست که از کوفه به شام آمده است

"حامد حسين خاني"


+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:41
توسط بود موضوع: |

شب یلدا بر همه دوستان و عزیزان گلم مبارک. 

 

 اگرمـــــــــــا را شب يلدا  بلنــــد است

ز يـــــــــــــاد زلف آن  بالا بلنـــد است...

 

(چو این مطلــــــع سرودم کیف کــردم

که این مضمـــون بی همتا بلند است!

 

به ناگـــــــــــــــــه داد وجـدانــم در آمد:

که داد مـــــن از این کارا(!) بلند است!

 

چقدر آخـــــــــــــر دروغ شاعــــــــرانه

صدای کوست ای رســــوا! بلند است!

 

تو خود خندان و از هجــــــــر دروغين

ز شعــــــــــــرت آه و واويلا بلند است!

 

نباف اینقــــــــــدر از بالا بلنــــــــــــدت!

صد وپنجـــــــاه سانت آیـــا بلند است؟؟!!

 

دوازده شنبلیلــــه بــــر کــــــــــدویی –

همان "گيسوي چون يلدا بلند" است؟؟!

 

بیــــــــــا این خط کش و آن زلف یارت!

نه من گويم،توخود گو!...ها!...بلند است؟!

 

***

مگــــــــــر مبهوت شعـــــــــر بوالفضولي

که دود از کلّـــــــــــه ات يارا ! بلند است؟!

  

هر آن آتش که از حســــــــن تو برپاست

بدان از گـــــــــــــــور اين بابا بلند است!!

 

همــــــــه محصــــــــول خالي بندي اوست!

گر اين آوازه در دنيــــــــــــــــــا بلند است!

 

***

الا اي طنز گــــــــوي   همچـــو مانکن(!)

که قــــــــــدّ سروت از پهنا بلند است!!! ـ

 

برو پنـــــــــــد "نظامی" گوش میکن!

اگر فکرت چو طبــــــــــــع ما بلند است!

 

مپیچ ای "بوالفضول" اینقــــــدر در شعر

زبــــــــــــــــــــان کذب در آن تا بلند است!

 

از این "اکذب" سرایی هاست کاکنـــون

دماغ کل شا عــــــــــــــــرها بلند است!!!

                                                              "بوالفضول الشعرا"


+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:45
توسط نبود موضوع: |

نظر تو چیه؟

به این احساس چی می شه گفت؟

به نظرت می تونه یه تلقین باشه،یا می تونه یه عشق یا دوست داشتن و یا حتی دوست داشتن در حد...؟؟؟

به نظرت می تونه یه نفرت باشه؟؟؟

 

با یه تلقین احساس کرد میتونه دوسش داشته باشه،با یه حرکت بچه گونه ابرازش کرد،از گفتنش پشیمون شد ولی ادامش داد.درحالی که می تونست همه چیزو حاشا کنه یه نیرویی بهش می گفت:فقط حقیقت

به قول دوستان یه جاده یه طرفه رو طوری رفت که فکرشو نمی کرد که امکان داره آدم قانون شکنی این جاده رو دوطرفه فرض کنه و اون نابود شه.

آره شکست خورد.برای اون احساس همه چیزرو زیر پا گذاشت حتی گذشته قشنگشو.

درحالی که می دونست این جاده بی انتهاست،فکر کرد هیچ وقت خسته نمی شه.

با یه تصادف سقوط کرد،با اون سقوط توی کما بود و مرگ رو در انتها می دید.

با این که نتونست تصادف رو فراموش کنه،مجرم رو بخشید.

حالا با وجود زخم های زیاد احساس می کرد می تونه ادامه جاده رو بره ولی این فقط یه احساس بود،اون توی کما بود و بی حرکت.

به هر حال ادامه راه با مجرم بود چون خودش توان حرکت نداشت.

با برخورد به یه سنگ این بار مجرم رو رها و برای مرگ خودش رو آماده کرد.

اون در نهایت به جای انتهای جاده به انتهای زندگیش رسید.

برای آرزوی بچه گونه ای که ارزش نداشت و برای اون انتها،مرد.


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:11
توسط نبود موضوع: |

budonabud

بود

budonabud

http://budonabud.blogfa.com

یکی بود،یکی نبود

یکی بود،یکی نبود

یکی بود،یکی نبود

من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود...

یکی بود،یکی نبود

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog